تبلیغات
بچه های تربیت بدنی ورودی 90 تبریز - موضوع انشا:تعطیلات نوروز راچگونه گذراندید,
بچه های تربیت بدنی ورودی 90 تبریز

    با سلام خدمت خانم معلم عزیزم و همکلاسی ها و خانم مدیر و اولیا مدرسه امیدوارم سال خوبی را شروع کرده باشید . اکنون قلم به دست می گیرم و انشایم را آغاز می کنم .

هر سال که نوروز می آید با خود بهار و زیبایی می آورد . درختان شکوفه داده و کم کم همه صحرا سرسبز می شود .  در این فصل درختان گرده افشانی می کنند و بعضی افراد که حساسیت فصلی دارند مدام دماغشان می آید و هی دماغشان را بالا می کشند و یا با دستمال کاغذی پاک می کنند هر چند که به نظر من برای آنها که آب دماغ کلافه شان کرده بهتر است یک عدد آمپول بتامتازون بزنند چون خیلی بهتر است .

در نوروز خیلی از همسایه های ما  به مسافرت می روند الناز با پدر و مادرش به کیش رفته بود من حسود نیستم اما خیلی دوست دارم مثل او به هواپیما سوار شوم . المیرا و اطلس هم با خانواده به آنتالیا رفتند. آنها سال قبل هم به آنتالیا رفته بودند و موقع آمدن چند تا از عکس هایی را که کنار دریا انداخته بود نشانم داد . اطلس دختر پررویی است چون با تاپ و شلوارک در آنجا عکس انداخته بود و من هم به خانم معلم چغلی کردم و خانم معلم هم دیگر او را تک خوان گروه سرود نکرد.

امسال بعضی از همسایه های ما به شمال رفتند چون در آنجا ویلا دارند . همسایه های ما کلید خانه شان را به ما دادند تا مواظب خانه هایشان باشیم و گل هایشان را آب بدهیم و در ضمن به سگ آقا منوچهر هم باید غذا بدهیم .

اسم سگ آقا منوچهر حنایی است حنایی مرغ و گوشت می خورد آقا منوچهر موقع رفتن فریزرشان را پر از گوشت کرده تا به حنایی خوب برسیم . حنایی روزهای اول با من خوب نبود اما الان اجازه می دهد تا با شامپوی مخصوصش او را بشویم. شامپوی حنایی خیلی خوشبو است و موهایش را نرم می کند خواهرم می گوید آن شامپو خیلی گران قیمت است و باید مواظب باشی که زمین نریزد .

من آرزو دارم که بعد از تمام شدن شامپو ، آقا منوچهر ظرف شامپو را به من بدهد تا در آن آب بریزم و به جای قمقمه به مدرسه برده و به بچه ها پز بدهم . آقا منوچهر مرد خوبی است او زن و بچه ندارد و تنها زندگی می کند او یک شرکت بزرگ دارد که خواهرم در آنجا کار می کرد ولی چون آقا منوچهر به خواهرم گفت که باید موهایت را رنگ کنی دیگر مامان نگذاشت که او آنجا کار کند و الان خواهرم در خانه خیاطی می کند .

امسال صاحب خانه مان هزار تومان به من عیدی داد که من آن را لای کتاب علوم قائم کردم که مامان آن را پیدا نکند چون اگر آن را پیدا می کرد می برد و به بزاز محله می داد تا از قسطش کم شود . من تصمیم نگرفته بودم که با هزار تومان عیدیم چکار کنم و باید برنامه ریزی می کردم که اسراف نکنم و بعدا هم پشیمان نشوم که کاش فلان چیز را می خریدم ولی قصد داشتم حتما یک گیره مو بخرم تا موقع درس خواندن موهایم به روی چشمهایم نریزد .

من نوروز را خیلی دوست دارم چون همه خانواده دور هم جمع می شویم . قبل از عید مامان خانه همسایه ها را تمیز کرده بود و پول خوبی جمع کرده بود و توانستیم دواهای بابا را بخریم . در ضمن دامن گلدار الناز را هم مامانش به من داد و امسال موقع تحویل سال نو آن را پوشیدم .

ما یک تلویزیون کوچک داریم که امسال خیلی به آن نگاه کردیم و در روزهای پایانی تعطیلات هم به مامان کمک کردم تا خانه همسایه ها را تمیز کند تا آنها که از مسافرت خسته و کوفته می رسند خوشحال شوند .

امسال سیزده نوروز ما هیچ جا نرفیتیم چون هیچ وقت نمی رویم ما در این روز از خانه همسایه ها مواظبت می کنیم . چند روز پیش من مریض شدم و مامان مرا به کلینیک برد دکتر گفت که آجیل زیاد خوردی مسموم شدی من هیچ حرفی نزدم چون خجالت کشیدم بگویم که از باقیمانده غذای سگ آقا منوچهر خورده ام. الان دلم کمی درد می کند ولی زیاد نه .

تعطیلات نوروز برای من خیلی خوش گذشت اما خواهرم چند بار گریه کرد و من هزار تومان عیدیم را به او دادم تا خوشحالش کنم . این بود انشای من . 




نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 17 فروردین 1391 توسط سروش ابراهیمی